|
کوچه بوی کوچ می داد و کوچ نوای حزین تو بود که در دفترم آغاز شدی ستاره ها ریزش نم نم تو را اشک تعبیر کردند و من اینجا هنوز در تنهایی خود هزار و یک شب نا تمام نفس هایت را مرور می کنم و یک گیلاس شعر می نوشم برای اولین شب نبودنت... باز هم نبودنت... نبودن...
یکی یکی...یکی آغاز شد
Life is not about wating for the storms to pass" "its about learning how to dance in the rain...
دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانی ام،که پرستوی بوسه ات بر روی من دری ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را،که در بهشت خدا هم غریب بود؟ فریدون مشیری سوز پاییز سوزش این روز های پر سوز و گداز را مرهمی است انگار...از صداهای به هم پیچیده و مشوش خبری نیست...لباس پاییزه ام را می پوشم و شال ضخیم سبز رنگم را به سر می کنم....ساعت نزدیکی های ۶ صبح است. و روشنایی مبهوتش آرامش ام می دهد در این همه هیاهوی گنگ و نا به سامان.از اتاقم بیرون می آیم...سوز پاییز دستهایم را سست می کند.زیر آستینم پنهانشان می کنم.راه می روم...پیاده در مسیری تا انتهایی کمی دور... فکر های نا به سامان آرامش می گیرند.خاطرات مبهم...دیوار نوشت های زغالی بر گوشه ذهنم رنگ می گیرد و من هنوز می بینم اش...همچنان آرام...سنگین و صبور... چهار راه ها که رد می کنند مرا و زمین می چرخد و من می دوم تا در این چرخش تند و موزون از گوشه ای...پرتگاهی...نمی دانم شاید حتی پله ای سقوط نکنم... دیروز کسی از من پرسید عشق را باور داری و من با تمام خشم و نفرتم انکارش کردم...عشق را و امروز به یاد آوردم که چقدر از سقوط می ترسم...حتی سقوط از پله... سوز پاییز کمتر می شود و خورشید آرام آرام از پشت کوه ها سلام می کند...شهر بزرگ و خیابان های طویل و عریض شلوغ می شوند و من بیشتر راه را آمده ام...به ساعتم نگاه می کنم.درست بر عکس نیمه شب یا ظهر این بار هر دو عقربه یکدیگر را بر روی عدد ۶ می بوسند.عددی که برایم نماد یکی از تقارن های زندگی ام است...چه ۶ بار...چه ۶۰ بار...چه....چه فرق می کند؟!!!شاگرد های تنبل کلاس همیشه تنبل می مانند حتی اگر واژه ای را ۶ به توان ابدیت بار از کتاب دیکته کنند.... شهر شلوغ شده است...از پله ها بالا می روم.اعتماد به نفس کاذبی دارم...و غرور احمقانه تری... در می زنم...وارد کلاس می شوم و دیگر هیچ منی نیست که به گذشته اش فکر کند یا از خطر سقوط حتی از یک پله بترسد یا از عشق بیزار باشد یا یک غزل را با اشک های شور یادگاری بنویسد یا... دیگر هیچ منی در راهرو نیست...هیچ منی...
شب چو ماه آسمان پر راز گرد خود آهسته می پیچد حریر راز می نشنید بر درخت خشک پندارم شاخه ها از شوق می لرزند در رگ خاموششان آهسته می جوشد خون یادی دور زندگی سر می کشد چون لاله ای وحشی از شکاف گور از زمین دست نسیمی سرد برگ های خشک را با خشم می روید آه بر دیوار سخت سینه ام گویی ناشناسی مشت می کوبد «باز کن در ...اوست» من به خود آهسته می گویم: باز هم رویا باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلک های خسته را بر هم لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم ناشناسی مشت می کوبد "باز کن در اوست باز کن در...اوست" دامن از آن سرزمین دور برچیده ناشکیبا دشتها را نوردیده روز ها در آتش خورشید رقصیده نیمه شبها چون گلی خاموش در سکوت ساحل مهتاب روییده "باز کن در...اوست" آسمانها را به دنبال تو گردیده در ره خود خسته و بیتاب یاسمن ها را به بوی عشق بوییده بالهای خسته اش را در تلاشی گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده "باز کن در اوست باز کن در...اوست" اشک حسرت می نشیند بر نگاه من رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من لیک من با خشم می گویم باز هم رویا آن هم اینسان تیره و درهم باید از داروی تلخ خواب عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم می فشارم پلک های خسته را بر هم .... فروغ فرخ زاد پ.ن:احساس دلتنگی عجیبی داشتم که دست به دامن فروغ شدم...
|
About
چون دوستی با تو بدی کند با او بگو : آنچه با من کرده ای بر تو بخشودم اما آنچه با خود کرده ای را چگونه توانم بخشود ؟ Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|